سانسور مردنی ست .. ازادی را بخاطربسپار

مزدوران مزد گرفتند و كاری كردند .. وبلاگ ما را فیلتر ..
برادران و خواهران .. زحمت بكشید و به ادرس جدید تشریف بیاورید ..
عوغا بر پا خواهیم كرد .. تا صبح قیامت شور وشعور و شرف خواهد رقصد ..
ان سال ۵۷ هرگز

نوشته‌شده در كنكاش فرهنگی | بیان دیدگاه

شرارت

در سودای مرگ قاری ها شرارت ها را می خوانند
مداحان با زبان چاپلوسی زهد و ریا ، ناله می كنند
حقیقت زندگی بی زهد و ریا ..
اخرین شرارت است
بریدن زبان قاری ها
جوشاندن اشك تمساح مداحان ..
قاری ها  كه ..مزد از  مرگ انسان می گیرند
مداحان  ، مفت خوارانی كه  تنور زهد مذهب را شعله ور می خواهند
ساده لوح خود باختگان
خوش باورانه   به دور شعله زهد و ریا می چرخند

نوشته‌شده در سروده ها | 15 دیدگاه

سیاست یك بام و هزار هوای جمهوری اسلامی ..2

شناسائی  شکنجه گرهای زندان کهریزک

محمد خلیلی عضو رسمی نیروی انتظامی و از بسیجیان قدیمی است که از ماموران نیروی انتظامی در زندان کهریزک بوده است. محمد خلیلی متولد 1356 در تهران ………….از چماقدارهای فاشیست شناخته شده غرب تهران است.

محسن خلیلی از بسیجیان قدیمی مسئول شناسائی با دوربین فیلم برداری در تظاهراتها بوده و هم چنان این مسئولیت را به عهده دارد.

برادران خلیلی از اراذل و اوباش بسیجی قدیمی پایگاه منتظران مهدی می باشند.

آخوند حامد نمیری (برادر آخوند نمیری قاضی پرونده کرباسچی) از هماهنگ کننده های گروه های چماقدار بسیجی است که توسط مردم در جنت آباد در حین شلیک دیده شده است . نامبرده از چماقداران فاشیست شناخته شده منطقه می باشد.

…………………………………………………………………………………………………………………………..

بسیجی … بست  جیم میكند ، مزدور زیر میزی ست ، چرا كه جیره و مواجبش را پنهانی از عالم عیب  دریافت كرده   و وانمود می كند كه مزدی نمی گیرد و فقیر و ندار است …. اول باموتور گازی و زنجیر شروع  به بهم ریختن مراكر بحث و تبادل نظر  شروع كرد  و به هوندا 125 و كلاش و مقر فرماندهی رسید …

نوچه و بپای حجره بازار است
موال مسجد محیط عطر اگین اوست
برای به گند كشیدن  دانشگاه همیشه مجوز دارد ….
سیاهی لشگر و عزیز دوردانه شیعه سیزده امامی  است…..
نخود هر اش است و سواد  ندارد اما تا دلت بخواهد مواد دارد …
اراذل و اوباش دولت اسلامی  است كارش تازگی ها دزدی از كلام و سخنان و دست اورد های مخالفین است ..
همین تازگی ها .. بجای برادر كه دمش مانده لای در .. كلمه رفیق را از چپ ها دزدیده است و استفاده می كند ..
كلمه خواهر را .. خوار كرده است و دیگر ارزش و قربی ندارد

تازگی ها از بازار ازاد دنیای بوش و بلر .. دستگاه عجول مجولی با پول نفت فقرا خریده و اسمش را گذاشته «  رایانه « .. كه هر كس هر كجای دنیا اعتراض كرد توسط سافت ویر اهدایی جناب بیل گیت امریكایی  .. فوری  محل تماس  و اسم و ادرسش را در اختیار ادمكشان بیت رهبری قرار  دهد  ..
تمام ایران را زیر زنجیر و قمه خود به جاهلستان تبدیل كرده است .. اما ایرانی بودن و وطن پرست بودن را دزدیده و از ان خود می داند .. و بد جوری ایرن شناس و وطن دوست خود را جا می زند ..
امامش از كلمه دمكراتیك و دمكراسی بیزار بود .. اما بسیجی مدعی است كه بهترین دمكراسی ,  > دمكراسی دینی < ست ..
از دزدی  های دیگرش ..  دزد منطق و بحث و گفتگوست .. رل باز جوی دست چندمی بازی می كند و مدعی ست كه اهل منطق ناب است

در ذات اسلام عیبی نمی بیند .. هر چه عیب است در دیگران است كه اسلام را با زور و شمشیر و كشتار و شكنجه و تجاوز یذیرفته اند  و بسیاری هم نپذیرفته اند ..
می گویند واحدش موتوری ست ..
برای قتل پنهانی و جاسوسی و عربده كشی مجوز همیشگی دارد ..
كمی  صداقت دارش جانش را می دهد كه هم در این دنیا و هم در ان دنیا مزد بگیرد ..
ناصادق و  دزد و كلاش اش .. پشت مسجد مفت می خورد و  می چرد و مواظب است كه كسی علیه نماینده ظالم خدا اعتراضی نكند ..
میلیونر هم باشد لباس گدایی می پوشد كه خود را درون صف  فقیر و فقرا جا بزند ...


نوشته‌شده در كنكاش فرهنگی | 21 دیدگاه

سیاست یك بام و هزار هوای جمهوری اسلامی ..

پیش نوشت ...
مركز جاسوسی و خبر چینی و مزدوری جمهوری اسلامی .. در چند ماه اخیر ، راه و روش های تازه ای بكار گرفته است .. پیش تر ها بی حد و حساب فیلتر می كرد ، بی حد و حساب می گرفت و پشت میله ها بلاتكلیف به حبس می كشید … « مشاورت و راه حل هایی هم از تماس با دولت های اروپایی اموخته است «  در مواقع مناسب اعدام می كرد .. شكنجه را كه همیشه از بهشت اورده بود …
راه  و روش تازه .. همه مخلفان و حتا نیمه مخالفان داخلی  را راه به راه فیلتر می كند .. شناسایی می كند .. در فرصت های مناسب می گیرد و در زیر ضرب شكجنه و تهدید و توهین می سپارد به حكام شرعی .. و انها هم وثیقه های مالی كلان می بندند و تعهد می گیرند كه به اصول نظام نباید كاری داشته باشند ..
عده زیادی را هم در زندان ها به جرم های ناكرده جبس كرده است ..
از انجاییكه دیگر نمی تواند در خارج كشور تهدید و ترور كند .. برای اختلاف اندازی بین داخل و خارج .. خارج را خیلی كمتر فیلتر می كند .. بودجه های كلانی از سهم نفت فقرا بكار گرفته و دستگاها و كامپیوترهای مجهزی خریده و بدست ارذال و اوباش بسیج سپرده كه  تا می توانند تمام دنیای انترنت را كنترل كنند .. مخالفان جدی را با شگرهای مختلف ،  رل بازی  بازجو و جاسوس  خوب وبد ، فحاش و دریده و لات و لمپن ، با پز با سواد و منطقی و اهل بحث و گفتگو ، با پز ناسیونالیست و ایران دوست و دلسوز ملت ، جاسوسی و تعقیب و پیگیری پیوند ها وارتباط های گرفته شده  ، مامور بازی در رل ساده ودهاتی و زحمتكش ، تحقیرو سطح پایین دانستن نوشته های مخالفان ، قرق كردن مكان های مشخص برای ترساندن مراجعین ، …. و …  می خواهند مخالفان خارج كشور را به خستگی و گوشه نشینی وادارند ..
بسیاری  از دوستان و رفقا این راه و روش تازه را دریافته اند .. می ایند می خوانند و می روند و  یا بنام های مخفی و  ادرس نامشخص كامنتی می گذارند …
دوستان و رفقای دیگر داخل كه با نام و نشان خود فعالیت می كنند ، باید هشیار باشند .. حاكمیت دیكتاتوری شیعه اسلامی در كمین است كه تمام مخالفان داخلی را شناسایی و دستگیر كند .. دنیای انترنت دنیای فعالیت ازاد زیر فشار دیكتاتوریی نیست ، شاید هم برای این فعالیت جزیی .. هزینه بیشتری باید بپردازند .. هر كس در دنیای نت  به اندازه خودش می داند .. منظور این نوشته روشن شدن بیشتر راه و روش های تازه بكار گرفته شده توسط مزدوران دیكتاتوری شیعه اسلامی است ..
شاد باشید و شادكام ..
………………………………………………………………………..

چرایی این سیاست را در فاز اولیه از « سیاست ما عین دیانت ماست « بررسی می كنیم ..
این روش و تفكر در سیاست در صد و پنجاه سال اخیر در ایران بعد از جنبش تنباكو از مدرس شروع و باز سازی می شود .. مصدق هم بجای كنار زدن  این سیاست و دیانت با ان همكاری می كند و خمینی بطور علنی و مشخص انرا در ایران زمین به بوته ازمایش گذارده و توی دهن دولت شاهی می زند و خودش دولت اسلامی شیعه را انتخاب و تمام مذهبی های  ریز و درشت و اخوند ها را به سر كارهای دولتی  می گمارد  ..
میزاده عشقی این شاعر ازاده بیخود نبود كه در هجویاتش سروده ..
به مدرس نتوان كرد جسارت اما
انقدر هست كه بر ریش خرش باید رید
خمینی اما مدرس را می ستاید و مشروعه خواستنی كه در جنبش مشروطیت  ، شیخ فضل الله نوری را به بالای دار می برد.. توسط خمینی با نیرنگ و دروغ گویی به بار می نشیند ..
خمینی در سخنرانی های پاریس تاكید می كند كه ایشان یك طلبه است و در سیاست دخالت نمی كند .. كمونیست ها هم در اظهار نظرشان ازاد باید باشند .. و در سخنرانی   گورستان « بهشت  زهرا « در  امد نفت را بین فقرا تقسیم می كند و اب و برق را برای انها مجانی می دهد ..

یك بام و هزار هوای جمهوری اسلامی هم در فاز اولیه در همین سیاست نهفته است كه یك مذهب مدافع بازار و مخالف ازادی زنان و وابسته  به سرمایه  خرید و فروش بازار تجاری خود را مدافع فقر و مدعی از ریشه كندن ان می كند .. از امام علی خودش فاكت می اورد كه .«  از دری كه فقر وارد شود ، ایمان از در دیگر بیرون می رود « … زنان را همیشه در مالكیت مرد می خواهد .. اما مدعی ست كه مكتب شیعه اسلامی  بهترین مدافع حقوق زنان است .. امام خمینی حتا  با كلمه دمكراتیك هم مخالف بود .. به قدرت كامل كه رسید قلم های ازاده و حقیقت جو را شكست .. نویسندگان و منتقدین را به زندان و شكنجه و اعدام سپرد  و تبعید اجباری را برای انها تحمیل كرد  و امروزه این سیاست مذهبی یك بام و هزار هوا .. وارثین امام خمینی .. مدعی بهترین دمكراسی و ازادی در ایران هستند و مدل این ازادی خواهی و دمكراسی را به  جهان هم پیشنهاد می كنند ..
كلیه نیروهای سیاسی و افرادی كه در بقدرت رسیدن خمینی و مذهب شیعه و حكومت شرعی ان  همكاری كردند ، بتدریج و به نوبت  كارشان به زندان و شكنجه و اعدام و تبعید اجباری كشید ..

« سازمان مجاهدین خلق ایران در نشریه ی خود بر رهبری بی قید و شرط حضرت آیت الله خمینی پافشاری کرد و تلگرافی که متن آنرا در نشریه مجاهد بچاپ رسانید به پیشگاه رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران مخابره نمود ،  در این تلگراف آمده بود : ما فرزندان مجاهد شما جسارت کرده و ضمن درود به حضور آن پدر مجاهد اعظم مراتب آمادگی خود را برای جانبازی به پیشگاه معظم تقدیم می داریم ،  امیدواریم خلق ایران همیشه از الهامات وارشاد آن وجود گرامی بر خوردار باشد … «

چگونه ممكن است  این مجاهد  « منافق « شود  ….و سر از زندان و شكجنه و اعدام در اورد و بكشد و كشته شود و تبعید شود و …در تبعید بماند و .. مگر بر سر منافع و تقسیم پست های دولتی ..

« جبهه ی ملی ایران در نامه ای که آنرا ” بشارت نامه ” نامیده بود نوشت : خمینی می آید  مردی که غریوشادی جهان آزادیخواهی را بعرش رسانیده است ،  خمینی می آید  ، مردی که ندای مبارک رهایی است    ، مردی که وجودش تجسم آرمانهای یک ملت تاریخی است ،  در تمام طول حیات انسانها تنها یکبار است که خورشید از غرب به شرق می آید ،  خورشیدی که امانت شرق است نزد غرب . … «
چه بر سر سران و دست اندر كاران جبهه ملی امد.. ؟
… اگر نكشتند ، یا كشته شدند و  یا به زندان افتادند و یا به تبعید اجباری رفتند ..

خزب توده ایران و همكارو همفكرانش اكثریت .. امام ضد امپریالیست ساختند ، اسلام انقلابی بر پا كردند و همیشه  با بی خدایی مخقی خود پشت حزب جمهوری اسلامی از سیاست و راه و روش ان حمایت كردند ..
امام خمینی را با « لاكن « پرستیدند و ستودند .. واژه  « گروهك  « و « گروهك های امریكایی « را به سازمان ها و فعالین  دیگر احزاب چسباندند و این تخم « گروهك «  بد جوری در دهن لق حزب الله جا افتادو بارها مورد استفاده شد و می شود ..  كودتاهای اختراعی از طریق احزاب برادر كشف كرده و به حضور امام رساندند و انسان های زیادی را به زیر شكنجه و اعدام بردند ..تازه   جناح « چپ « اكثریت .. پاسداران را به سلاح سنگین مجهز كردند .. و .. و ...

نتیجه این همه فداكاری در راه اسلام انقلابی .. زندان ، شكنجه و اعدام ..بود .. این طیف بدتراز دیگران به دار مجازات همكاری و همگامی خویش با اسلام انقلابی رفتند .. هیچ نكشتند و نمی كشند !!.. هیچ مخالفت علنی نكردند .. هیچ مقاومت « غیر مدنی « سامان و سازمان ندادند .. اما .. بسیار كشته و زندانی و شكنجه شدند .. و از اولین كسانی بودند كه به علت داشتن ارتباط تنگاتنگ با  اخزاب برادر راه تبعید اجباری را هموار كردند ..
ادامه دارد …

نوشته‌شده در كنكاش سیاسی | 33 دیدگاه

امید مهر پاییزی

…..
برگهای مغزپسته ای ، زرد ، نارنجی ، ارغوانی ، سرخ خونی .، صورتی . و ..تمام كف سر سبز ،  پارك های سطح  شهر ها  ، و كوه كمرهای فلات ایران  را فرا گرفته بود ..
باد سرد و ملایم پاییزی با تمام لطافت ، با سردی دلپذیری تنها برای خود می وزید .. ادم های غم زده و ناامید  ، و از خود بیگانه ، مسافر گونه   ، چندی خسته و پیر در گوشه كنار و بر روی نیمكت های زهوار در رفته پارك ها  ، و بسیاری در كوه وكمر ودره ها ، مترسك گونه نی حركت .. نشسته بودند ..
جوان ترها .. چندی سرپا و بی رمق و افیونی به نكته های نامعلومی بر اسمان ابی رنگ پاییزی چشم دوخته بودند ، چندی قدم زنان با سری افكنده و خیره به زمین ، برگهای رنگارنگ پاییزی را  زیر پا لگد می كردند .. هیچ صدایی انسانی به گوش نمی رسید ، هیچ سخن وپچ پچی در میان نبود ..صدای باد بود و خش خش ساییدن برگها به هم ..و به تنه درختان … پاییز را بی نهایت غم انگیز جلوه می داد..
زن ها همه یك شكلی ، قد كوتاه و خپله  شبیه كیسه سیاه زباله بر روی زمین پرشده از برگهای رنگارنگ ، وول می خوردند ، لكه های  سیاه و گرد ی در گوشه و كنار به چشم می امد كه گمان می رفت ، زنان پیر و از كار افتاده باشند ، هیچ تماس و نزدیكی و هارمونی با دیگر فضای پاركها  و كوه و دره های فلات به چشم نمی خورد .. نقاش ماهری هم اگر می بود ، توانایی نداشت كه این منظره را در رویایش به تصویر كشد ..
باد تند تر و تندتر می وزید ..هر لحظه به سرعتش افزوده می شد  كه مرد پیری عبوس  زاهد صفت  با عمامه سیاه و عبای قهوه ای گاوی و ریش جو گندمی  و چشم های دریده خون اشام .. به همراه  چندین هزار  مردخپله و ریش پشمو و گرد و یغور با اوركتهای  سبز كثیف تیره با لكه های بژ و قمه و قداره به كمر ، از در ورودی پارك با دب دبه و شب شبه ای وارد شد ..
ناگهان و در یك لحظه گرد بادی با تمام برگهای رنگارنگ پاییزی در گرفت ،  تمام این مرد پیر عبوس عمامه به سر و خپله های اطرافش را در میان گرفت .. كه چند لحظه ای قادر بدیدن هیچ چیز نبودند ..
خس و خاشاك گرد باد كه فروكش كرد ، عبای پیر مرد دور گردنش پیچیده بود و خپله ها به موش های ریزی تبدیل شده بودند .. بجایش جوانان دخترو چسر .. قد كشیده و استوار قامت ، سر عبای پیر عبوس  زاهد را در دست گرفته می كشیدند .. عمامه همچنان دست نخورده سر پیر مرد مانده بود ..
فضای پاركها  و كوه ها و دره ها همه یكی گشته و مخلوط هم شده بود و انسان ها  همه سرزنده و  و جوان و شاداب روی برگهای رنگارنگ به قدم زدن و صحبت مشغول بودند ، جوانترها جفت جفت در تما م فضای پارك در حال دل دادن و قلوه گرفتن بودند ، بچه های زیادی هم پیدا شده و دست در دست هم دختر و پسر مشغول بازی و شادی بودند ، پیر زنها و پیر مرد ها با موهای سپید و چهره ای خندان به رنگهای پاییزی برگها ، رنگ سپید افزوده بودند و در گوشه و كنار با هم نجوا عاشقانه می كردند ..
پارك بزرگی در سطح فلات ایجاد شده بود ، در وسط پارك ، زیر درخت بزرگ اقاقی ،  سن  پر از برگهای رنگارنگ پاییزی اراسته و روشن به نور خورشید می درخشید ، ویلون زن پیر ماشه حزن انگیز و پر امید خود را به سیم های ویولون می كشید ، جوان شادابی در كنار و گوشه چپ سن ، نشسته و همچون عاشقی معشوق خود ، دف را در دستها و سینه می فشرد و می نواخت ..در وسط سن زن سرو قامتی ، سپید روی و سپید موی و شاداب و با لبخندی به لب ، با صدای پرقدرت و رسا كه بلند گویش باد پاییزی بود می خواند …
پاییز امد ، لا به لای درختان          
لانه كرده  كبوتر
از تراوش باران می گریزد
خورشید از غم ،
پشت ابر سیاهی ، با تمام غرورش
عاشقانه به گریه ، می نشیند ..
من با قلبی ، به سپیدی روز
همچو عطر اقاقی ،
در میان درختان می نشینم
اید روزی ، بامید بهاران
پای دامن صحرا
از خون یاران لاله روید ..
ساری گلین . گوزیم . ساری گلین ..

پیر عبوس زاهد ، عمامه از سرش افتاده بود و جیغ و دادش در گلو خفه گشته و فقط صدای خودش را می شنید .. مرا كجا می برید ..؟
این جا كجاست  ؟
این شیاطین از كجا پیدایشان شده ، این جا بهشت شیطان است ، من نمی خواهم اینجا قبض روح شوم .. نكند در ان دنیا به جهنم بروم .. مرا از این مكان دور كنید ..
جوانان استوار قامت و شاداب و خندان می گفتند :
پیر مرد زاهد ،  این سزای توست ، هزاران سال باید بر این محورپارك  بچرخی  .. فقط ما یك بار تو را دور اینجا میگردانیم ، در دایره كه افتادی خود بخود می گردی ..  دنیای دیگری هم نیست ..  بگرد تا بگردیم …

نوشته‌شده در كنكاش فرهنگی | 35 دیدگاه

اتهام جاسوسی …

دیشب بعد از خواندن نامه  مدعی خدا پرستی و استاد ماهیگیری از اب گل الود و  جاسوس یابی ، و شایعه پراكنی  .. رفتیم توی خیابان سرباز، ده متری ارامنه .. یك رفیق قدیمی داشتیم كه پدرش گریگوری قاراپتیان عرق ناب می كشید ..و زیر میزی در سایه حكومت اسلامی به مردم حال می داد و خوب چندر قازی هم در می اورد و زندگی می گذراند .. به دخترش گفتیم این بابایت یك زمانی صادق و بی ریا بود ، عرق ناب می فروخت  .. افتاد تو كار معامله با پاسدار ها و بسیج  محل و زیر میزی به انها باج دادن … صداقت پای سفره عرقش هم پرید .. یواشكی یك بطر از ان عرق ناب  سر سفره خودتان برای من  تهیه كن تا من یك چهار لیتری عرق قلابی از این پیر مرد می خرم و هواسش پرت است تو هم امدی .. دختر جان  رفقات و صداقتش سر جایش  بود .. بطری را زیر دامنش قایم كرده و یواشكی گذاشت تو جیب اور كت ما …
رسیدیم  خانه   .. یاد حافط > سنی كافر < افتادیم .. پنهان خورید باده كه تعزیر می كنند.. خلوت كردیم و بطری عرق ناب را گشودیم و چند استكان زدیم .. از خدا كه پنهان نیست از شما چه پنهان .. دیدیم یك مهمانی و سفره بلند بالایی پهن شد .. اول فكر كردیم .. این سید علی نماینده خدا روی زمین  … برای گول زدن ما و  اینكه عید فطر است و ما همه عرق خور ها و كافر ها را می بخشیم .. بشرطی كه با خدا كاری نداشته باشند .. و بگذارند ما .. نماینده خدا روی زمین و دم و دستگاه عریض و طویل  خدا پرست امریكا و جاسوسی انگلیس كار خودمان را بكنیم …  همیشه كوره جنگ و دشمنی و مذهب و دلالی و دشمن تراشی و معامله چاق كنی  ..را گرم نگه داریم .. و انسان ها را به جان هم انداخته و مفت بخوریم  ..و از اصل موضوع حرفی نباشد ..
دیدیم نه …چشمتان روز خوش ببیند .. خود خدا .. ظاهر شد .. و پای سفره عرق خوری و فقیرانه ما نشست .. گفت بریز ما هم ریختیم .. هی كپ می زدیم و استكان به سلامتی می زدیم و می خوردیم و می خندیدیم ..ته بطری كه در امد.. من خواستم .. راجع به باكره بودن مریم .. و عیسا فرزند خدا صحبت كنم .. تا دهن باز كنم خدا گفت .. پای سفره بی ریای عرق  خوری فقیرانه از این حرف ها بزنیم ..؟
بدون مقدمه فكر مارا خوانده و شروع به صحبت كرد  .. ما  به مریم باكره دست نزدیم  ..  این بنده های ما داستان های  بسیاری ساخته اند  .. چیزی كه من می دانم … یك سردار رومی كه به پایین تنه اش فشار زیادی امده بود .. مریم مجدلیه را در گوشه خلوتی گیر انداخت ..مریم دختر زیبا و با ابرویی بود از ترس ابرو هی تلاش كرد از سردار رومی  فرار كند .. دید امكان ندارد .. خوب ..سردار رومی ، هم قوی و هم خوشگل و خوش هیكل بود و نفس گرمی هم داشت .. خوب من وشما هم بودیم .. تسلیم می شدیم .. ما هم به دل مریم نفوذ كردیم و گفتیم .. مریم جان ، دخترم ، راه چاره و فراری نیست  و از دست ما هم كاری بر نمی اید .. با سردار رومی عشق بازی كن .. و باو عشق را بیاموز .. ما  قضیه و داستان را جور می كنیم .. كه ابروی شما حفظ شود …خوب مریم دختر ناز نازی هم به حرف ما گوش كرد و ما می دانستیم ، ته دلش هم عشق بازی را بسیار دوست می داشت … عشق بازی جانانه ای براه انداخت و سردار رومی از شدت این عشق بازی  … دركما فرو رفت و جناب عزراییل ما هم جانش را گرفت …   به كمك و یاری ما ، مریم هم  در خلوت  برای همیشه باكره ماند و  از ان عشق بازی جانانه .. صاحب فرزندی شد به نام عیسا ..
صحبت به این جا كه رسید .. خدا گفت … عجب عرق نابی این مسیو گری گوری قاراپتیان ..توی خلوت خودش می خورد .. ان شیشه را بچلان و قطره های اخرش را هم بریز بخوریم .. بعد از نوش كردن ان قطره های ناب اخر .. خدا گفت .. ان ها كه بما زیادی اعتقاد و علاقه دارند و می گویند كه  چاكر و نوكر بنده ما هستند ، بیشتر از همه دروغ می گویند و خیانت می كنند .. با نام ما انسان ها را می كشند ..زندان می سازند ..شكجنه می كنند و تجاوز هم می كنند ..وجدانشان هم راحت است كه در راه خدا كرده اند …
این سید علی خامنه ای  مدعی نمایندگی ما روی زمین و ملیجك احمدی نجات او .. كه فكر این پیتر كبیر یكی از  فرزندان  ما را اشفته كرده و فكر می كند كه می تواند  اب را گل الود كند و ماهی بگیرد ،  خودش هم كه ماهیگیر خوبی نیست .. محمود احمدی نجات بیشتر از او می گیرد ..  در تاریكی تور  بی حساب  می اندازد و فكر می كند كه نور ما  تابیده  و اب گل الود را روشن كرده است كه ماهی ها هم گیج شده و به تور  می افتند  و بجای خوردن ماهی ها و بردن ان سر سفره فقرا  كه ان امام خمینی بنده و چاكر ما قولش را به فقرا  داده بود و هیچ وقت  هم عمل نكرد … زندان و  شكنجه وتجاوز .. را به نام ما براه انداخته اند.. و پول سیاه نفت را با مزدورها و جاسوس ها  و لباس شخصی های دور بیت رهبری بالا می كشند ..
..اتهام جاسوسی  و خبر چینی و دزدی و بی شرافتی به این و ان می زنند ..هر كی حرف از پول نفت می زند دهانش را می دوزند ..به شما هم اتهام زدند كه جاسوس بیت امام خامنه ای هستی و مردم را با این حرفهایت گول می زنی و مردم هم باورت می كنند و می افتند توی تور .. شكنجه گران سید علی ..
از ما در جلوی مردم وجدان و شرافت گدایی می كنند ما هم از تزریق وجدان به انها مضایقه نمی كنیم .. .. نمی دانم چه كار كنم .. به این مزدورها و  حامیان انها می گویم  كه اول بروید سر  و راس این جنایت و جاسوسی و ادمكشی و زندان را   پیدا كنید .. و انرا خشك كنید  .. نه اینكه از دم و دستگاه كشتار  و مزدوری سید علی  به نام ما  مزد بگیرید و .. هر كس خق خواهی كرد بزنید توی دهنش ..ما خود خدا جرت نمی كنیم  از این اتهامات  جاسوسی به كسی بزنیم ..چه بگویم كه پاك ابرویم را برده اند ..
خدا این جا كه رسید یك مكثی كرد ..  و ادامه داد  … اه.. امان از دست این بنده های پرستنده من .. مثل این سید علی و تمام مزدورانش .. و  ان جرج بوش و بدتر از همه تونی بلر و مارگریت تاچر وحواشی ریز و درشت ، كه پاك ابروی ما را برده اند …
این دفعه اگر رفتی پیش  ان رفیق همشهریت دختر ارمنی از طرف من از صورتش   یك ماچ جانانه ای بكن .. كه  با صداقتش پیش تو ابروی ما را خرید ..

نوشته‌شده در كنكاش فرهنگی | 37 دیدگاه

گلزار خاوران


گلزار خاوران
در تابستان سال 1367 بلافاصله بعد از پایان جنگ هشت ساله ایران و عراق و حاكمیت یافتن  و استقرار دیكتاتوری مذهب شیعه در ایران ، خمینی كه جام زهر صدور انقلابش ، به عراق را سر كشیده بود ، در تمام زندانهای سیاسی  كشور ملاقات ها را  قطع كردند ، روزنامه ها را جمع اوری و اخبار و تلویزیون غمومی را هم از زندانها برداشتند   .. بلافاصله دادگاهای شرع در زندانها دایر شد ، همه زندانیان بدون توجه به حكم  گرفته و یا بی حكم به محاكمه چند دقیقه ای فرا خوانده می شدند ، سئوالات :
سر موضع سازمانی و حزنی خود هستی  ؟
نماز میخوانی  ؟
حاضری مصاحبه كنی  ؟
با توجه به جواب هر زندانی و اندازه جرم ، زندانیان به دو دسته تقسیم می شدند ..
دسته اول كه جواب قاطع « نه » را به همه سئولات می دادند و جرم سنگین سازمان سیاسی هم داشتند بلافاصله از دیگران جدا می شدند .. در این میان از مجاهدین ، سئوال نماز میخوانی را نمی پرسیدند ..
دسته دوم برای تنبیه و پشیمانی برای هر وعده نماز پنج ضربه شلاق می خوردند ..
در میان دسته اول كه مستقیم پای چوبه دار و تیر باران می رفتند ، اكثریت با مجاهدین بود ..
از میان دسته دوم كه بیشتر شامل چپ ها و كمونیست ها و غیر مذهبی ها بود هم ، بعد ها عده بسیاری به سوی حلق اویز كردن و تیر باران روان شدند ..

در این میان عده ای هم كه جرمشان طبق دادگاه ** شرع  ** تمام شده بود اما نامه ندامت و توبه را امضاء نمی كردند ** گه خوردن نامه **و به مصاحبه هم حاضر نبودند و به « ملی كش » معروف بودند هم  , به پای چوبه دار رفتند ..

در میان اعدام شدگان توبه كننده ها و به اسلام گرویده ها  كه با ماموران زندان در اذیت و ازار و جاسوسی رفقای پیشین خود همكاری میكردند ، هم پیدا می شد .. دستگاه كشتار ** نیری ، اشراقی …  ** به دستور خمینی .. قرار نبود به كسی رحم كند .. شك در صداقت هر فردی از سوی ماموران مرگ  , پاداش پای چوبه دار می گرفت …

طبق اخرین امار .. حدود 5000 نفر  « امار دقیق تر و ویكی پیدیا در پی نوشت «…. در ان تابستان مخوف 1367 به پای چوبه دار و اعدام برده شدند ، بسیاری از انها در گلزار خاوران در گور دسته جمعی دفن گردیدند و هیچ نشانی هم از هویتشان ، جایی نوشته و خوانده نشد …
این سروده  تقدیم به بی نام و نشان به گور دسته جمعی رفته گان خاوران  ..

« بهار خاوران ……….. »


اخر تابستان ابستن  اشتی بود ..
عبوس زهد ، كجایی ست ، از كجا امد  ؟
قرار خنده و شادی و شور بهار
همیشه ، عبوس زاهد را ، به زهد و یا به ریایش
چرا ، چگونه ، ماندگار كند  ؟
عبوس زهد به وجه خمار ننشیند « حافظ »
چو دیو بود فرشته ، زمان لازم داشت
بگسترد سایه ، سیاه و خون اشام
چنانچه كس نتواند ، تب بهاری امید را چاره كند

چه كرده ای مادر ، این درفش پاره پوره ز چیست  ؟
مرا فرزندی بود ، امیدوار به شراكتی بودن
به قسط و عدل و عدالت ، برابری می خواست
به فكرت دانش ، امید و ارامش ، روشنی و بهار عشق را می بوسید
سیاهی عبوس زاهد او را بربود
به هر دری رفتم ، اوین ، قصر ، قزل حصار ، گوهر دشت …عادل اباد
بهار و تابستان ، خزان و زمستان
نه ، نمی دانم و نمی شناسم خواهر
صدای  كفتار سالاران عبوس و بی احساس
به گوش مادر می غرید .. اسوده بخواب خواهر

نا گاه اخر ان تابستان 67 مخوف !!
عبوس زاهد ، پیر كفتار خون اشام
امید خون جوان و جنگ نعمت را
به قلب پیر و زهواریش ، نارسا می دید
چند تكه ،  شلوار و  شال و پیراهن
ز فرزند دانش بمادر  ، یادگاری داد
چه می توانست كرد ، خرسانه بی احساس
گوشه تل خاكی نشان داد ، كه حرام زاده لعنتی ، انجاست
كیف رنگ رو رفته ای و چند تكه لباس
دامن و شال و پیراهن ، درفش در خانه شد
نه فراموشی هرگز ، هزاران مادر  داغ دیده را  بر پاست
با فرزندان شور و شعور ،  چه  ها كردند  ؟
بهار در پایان تابستان ، پیر مادران  غمگین
گوشه گوشه لعنت اباد را می بویند ..

عبوس زاهد به گور سرد و گنبد منفور
به منجلاب فرو رفت و گندش همچنان باقی ست
به مرگ خویش ، قلم  را تكه تكه  كرد ، با شمشیر
چه زهد وریایی هم می داشت

مادر پیر غمگین ، درفش سرخ بهاری سبزه از خاكی
به در خانه متروك شرك می اویخت
دو لب بریده ، پاها، به شلاق باند پیچ و در زنجیر
خموش ، نغمه شادی و امید سر دادی
قلم شكسته چه تیز می پراكند شادی
نسیم صبح بهاری و مطلق آزادی
نبند پنجره را ، سفره فقرمان خالی ست
ز در، گر نتواند ، نسیم تازه بهار تل خاك خاموشم
ز راه پنجره ، با ناز و كرشمه می اید
بهار تو مادر به بازار ازاد شیخ دلالی با  تابستان معامله شد

«  28 مرداد  ماه سال 1386 بی در و هر جا »

پی نوشت  1….

لیست کشته شدگان

اولین لیستی که از کشته شدگان انتشار یافت توسط سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) بود که تا حد امکان وابستگی سازمانی و محل مرگ را نیز تعیین می‌کرد. این لیست که نام ۶۱۵ نفر را در برداشت تنها مربوط به اوین و گوهردشت بود و به هیچ وجه کامل نبود. در این لیست از ۶۱۵ نفر، ۱۳۷ نفر به مجاهدین، ۱۰۸ نفر به اکثریت، ۹۰ نفر به حزب توده، ۴۱ نفر به انشعابات دیگر فدایی، ۳۰ نفر به کومه‌له، ۱۲ نفر به راه کارگر، ۳ نفر به پیکار و بقیه به سایر تشکیلات چپی تعلق داشتند.

در سال‌های پس از آن تلاش‌های زیادی برای تهیه لیستی از قربانیان بوده که حاصلش جمع نام‌های حدود پنج هزار نفر است.

کمیته موقت دفاع از زندانیان سیاسی ایران،کانون ایرانیان لندن،کانون حمایت از زندانیان سیاسی (در آخن,آلمان)،سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر)،سازمان اتحاد فداییان خلق ایران،حزب توده ایران، سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)، کانون حمایت از زندانیان سیاسی ایران (داخل کشور) در سال ۶۷، حزب دموکرات کردستان ایران، سازمان مجاهدین خلق ایران، سازمان فداییان خلق (اقلیت) و دیگر انشعابات فدایی از جمله تشکل‌هایی هستند که تا بحال لیستی از قربانیان ارائه کرده‌اند. تعداد و جزییات هر کدام از این لیست‌ها با دیگری متفاوت است.

آیت‌الله منتظری در کتاب خاطرات خود، اين رقم را 2800 يا 3800 نفر دانسته و تایید می‌کند که رقم دقیق را به‌خاطر ندارد.[۱۱]

كاملترين ليست این زمینه لیست سایر عصر نو است که از جمع تمامی لیست‌های فوق‌الذکر حاصل شده‌است. این لیست که به همت ب.آزاده و ب.آذرکلاه جمع‌آوری شده جمعا شامل 4481 نفر است

پی نوشت 2

مهرنوش سلوکی: بچه‌های خاوران

راديو زمانه: ایرج ادیب‌زاده
دوشنبه, ۰۱ شهریور ۱۳۸۹ – ۲۳ آگوست ۲۰۱۰ – ۱۸:۰۱

altچه کسی یا کسانی مسئول فاجعه‌ی سیاه تاریخ سی‌ساله‌ی اخیر ایران هستند؟ بزرگ‌ترین قتل‌عام زندانیان سیاسی  و مخالفان نظام اسلامی، ۲۲ سال پیش با فتوای آیت‌الهم خمینی و توسط گروه‌های مرگ در سراسر زندان‌های ایران انجام شد. مهرنوش سلوکی، مستندساز ایرانی‌ ـ فرانسوی در کتاب خود به نام «فتوای خون» که توسط انتشارات معتبر فرانسوی، میشل لافون در ۲۳۶ صفحه منتشر شده، به این کشتار گسترده پرداخته است. مهرنوش سلوکی، تحصیل‌کرده‌ی دانشگاه کبک در کانادا، در دسامبر سال ۲۰۰۶ با دریافت مجوز فیلم مستندی از گورستان‌های اقلیت‌های مسیحی، زرتشتی و بهایی به ایران می‌رود، اما در طول مسیر کار، با دیدن گورستان خاوران، گلستان جاوید و دیگر گورهای دسته‌جمعی، موضوع فیلم خود را تغییر می‌دهد و به موضوعی می‌پردازد که در جمهوری اسلامی، نوعی تابو به شمار می‌رود و هنوزهم همه‌ی مسئولان این حکومت، تلاش دارند آن را به فراموشی بسپارند.
مهرنوش سلوکی، با خانواده‌های این فاجعه‌ی سیاه گفت‌وگو می‌کند و در فیلم خود این پرسش را مطرح می‌کند: چرا بزرگ‌ترین قتل‌عام زندانیان سیاسی در خاورمیانه، در ایران اتفاق افتاده است؟
در تاریخ ۱۷ فوریه‌ی سال ۲۰۰۶، زمانی که تدوین فیلمش را آغاز می‌کند، توسط پنج مرد مسلح دستگیر می‌شود. فیلم‌ها و یادداشت‌های او را نیز ضبط می‌کنند. او به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل می‌شود. یک‌ماه در سلول انفرادی می‌ماند و در دادگاهی پشت درهای بسته به اتهام تبلیغ علیه نظام محاکمه می‌شود. پس از یک‌سال ممنوع‌الخروجی، سرانجام در پی اعتراض‌های مجامع حقوق بشری آزاد می‌شود و به فرانسه برمی‌گردد.
حالا پس از گذشت چهارسال با انتشار کتاب، «فتوای خون»، به نوع دیگری به جست‌وجوی این پرسش رفته است: چرا کشتار گروهی هزاران زن و مرد ایرانی وارد تاریخ معاصر ایران نشده است و هنوز خشونت در جامعه‌ی ایران ادامه دارد؟
مهرنوش سلوکی، در گفت‌وگویی ویژه با زمانه، در بیست‌ و دومین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی در ایران، از چگونگی نگارش کتاب «فتوای خون» می‌گوید و این که پژوهشی انجام داده است که نشان می‌دهد پس از کشتار خونین بارتلومی توسط کلیسای کاتولیک در فرانسه در قرن پانزدهم، قتل عام زندانیان مخالف جمهوری اسلامی در سال ۱۳۶۷، خونین‌ترین رویدادی بوده که در جهان به نام مذهب صورت گرفته است.
من در یک خانواده‌ی مذهبی به‌دنیا آمده‌ام و تربیت من، یک تربیت مذهبی بوده است. با وجود این توانسته‌ام با این نگاه در زندگی‌ام فاصله بگیرم.
وقتی ماجرای کشتار دسته‌جمعی در دهه‌ی ۶۰ و این واقعیت را کشف کردم، خیلی متأسف شدم. فکر کنم بعد از کشتار بارتلومی در قرن پانزدهم در فرانسه، یعنی کشتار پروتستان‌ها توسط کلیسای کاتولیک که براساس یک فتوا انجام شد، کشتار دسته‌جمعی سال ۱۳۶۷، خونین‌ترین حادثه‌ای بوده که به اسم مذهب رخ داده است.
جالب است که اتقاقاً خط سیر کشتارهای بارته‌لومی نیز براساس سئوالاتی مشخص بوده که از قربانیان می‌شده است. به‌عنوان نمونه: اگر آنها می‌گفتند ما نمی‌خواهیم قسم بخوریم و کاتولیک شویم، بلافاصله به قتل می‌رسیدند.
وحشت
نویسنده‌ی کتاب « فتوای خون» باور دارد، اگر این رویداد به کاملی و روشنی در جهان مطرح شود، اساس جمهوری اسلامی زیر پرسش قرار می‌گیرد:
من زمانی که منطقه‌ی خاوران را کشف کردم، احساس می‌کردم دارم روی هزاران جسد راه می‌روم. فضا، فضای سنگینی بود؛ طوری که انگار در این دنیا دیگر زندگی نمی‌کنم. من هیچ چیزی را احساس نمی‌کردم؛ نه بو و نه رنگ. از خودم سئوال می‌کردم: این هزاران استخوان چرا زیر خروارها خاک به این شکل جا گرفته‌اند؟
کتاب «فتوای خون»، نوشته‌ی مهرنوش سلوکی
انگار این حکومت فکر کرده گوشت‌های اضافی حیوانات را دفن کرده‌ و دور ریخته‌ است! چرا آنها به این شکل چال شده‌اند و هیچ‌کس هم نمی‌خواهد درباره‌ی آنها حرف بزند؟ در برابر هر پرسشی در این زمینه، من نگاه‌‌های وحشت‌زده‌ی گورکن‌های قبرستان ارمنی‌ها و بهایی‌ها را می‌دیدم. چشم‌های‌شان از وحشت، شکل دیگری پیدا می‌کرد. وقتی که می‌گفتند: «لعنت‌آباد»، فقط نگاه‌ها بودند که حرف می‌زدند. زبان آنها نمی‌توانست حرفی بزند.
واقعیت
گفت‌وگو با خانواده‌ی قربانیان دهه‌ی ۶۰، اساس این کتاب را تشکیل می‌دهد:
کتاب من مجموعه‌ای از شواهدی را در بر گرفته است که طی روند ساخت فیلم به آنها دست پیدا کرده بودم. همان‌طور که در عنوان کتاب آمده است همه‌چیز براساس واقعیت‌ نقل می‌شود. من با خانواد‌ه‌های قربانیان صحبت کردم و همین‌طور با بازجوهای خودم در زندان.‌
آنها راجع به این واقعیتی که بیست‌سال پیش در زندان اوین اتفاق افتاده است، چگونه فکر می‌کردند؟ حتی پزشک زندان اوین که بیست‌سال پیش هم پزشک بوده و آنجا کار می‌کرده، برای من تعریف کرد که به چه شکل و به چه نحوی این زندانیان عقیدتی اعدام می‌شدند.
انتقام
مهرنوش سلوکی در مورد علل و دلایل فتوای آیت‌الله خمینی، ازجمله به نوشیدن جام زهر پس از شکست در جنگ با عراق و انتقام کور اشاره می‌کند:
انتقام کور یکی از عوامل این کشتار بوده است. انتقام از غرب بعد از آتش‌بس که آیت‌اله خمینی خودشان گفتند که من جام زهر را سر کشیدم و خیلی از رزمنده‌ها در جبهه‌ها خودکشی کردند. به‌هرحال برای ایران یک شکست بود. من نتیجه‌گیری نکردم. فقط یک سئوال را مطرح کردم: واقعاً مسئول این کشتار کیست؟ چه کسی مسئول این حوادث است؟ چه کسی باید جوابگو باشد؟ آیا فقط خمینی مسئول این حوادث است یا در سال‌های دهه‌ی هفتاد، پای کسان دیگری نیز که اندیشه‌ی خونین را با انقلاب اسلامی و تئوری‌های انقلاب اسلامی درهم تنیدند نیز در میان است؟ آیا آنها که این اندیشه‌ها را منتشر کردند مسئول نیستند؟
در یکی از این نوع آثار، آقای شریعتی، لیبرال‌ها را دقیقاً مثل میکروب‌هایی در نظر می‌گیرد که رهبر انقلاب بعد از پیروزی انقلاب باید آنها را به هرشکل که شده است حذف‌ کند.
پزشک بخش ۲۰۹، آدم صادقی بود و واقعیت‌ها را آن‌طور که جریان داشته برای من گفت. از من پرسید: چرا شما را بازداشت کرده‌اند، چرا زندانی هستید؟ گفتم: چون رفتم از قبرستان لعنت‌آباد فیلمبرداری کردم. گفت: فقط همین؟ اگر من جای بازجوهای شما بودم، فیلم‌های‌تان را پس می‌دادم که بروید و تصویر خائنین به ملت را به تمام دنیا نشان دهید.
گفتم: چرا چنین نفرتی نسبت به این آدم‌ها دارید که اصلاً آنها را نمی‌شناسید؟ چرا به آنها می‌گویید خائنین به ملت؟ گفت: چون امام گفته‌اند.
کنترل
نویسنده‌ی کتاب «فتوای خون»، با چهره‌هایی از حکومت جمهوری اسلامی ازجمله محمدعلی ابطحی و دکتر آقاجری گفت‌وگو کرده است. هم‌چنین شرح ملاقات عجیب خود با خانم زهرا مصطفوی، دختر آیت‌اله خمینی را شرح داده است:
من با خانم زهرا مصطفوی که البته عکس‌شان در کتاب هم هست، در دانشکده‌ی الهیات و معارف اسلامی قرار گذاشتم. ایشان قبول کردند. خیلی زن پرقدرتی بود و صدای پرابهت و پرجذبه‌ای داشت. روزی که رفتم با او مصاحبه کنم، جلوی در نگهبانی، باید اول با هدف هماهنگی برای ورود تلفنی با او حرف می‌زدم. صدای‌شان کاملاً می‌لرزید و اصلاً تبدیل شده بودند به یک زن ضعیف که از من عاجزانه التماس می‌کرد که او را نبینم.
دختر آیت‌اله خمینی! همان لحظه فهمیدم انگار دارد اتفاقی می‌افتد. خانمی که سه روز پیش با آن‌همه اطمینان، ابهت و جذبه با من صحبت می‌کرد، چه شده که بعد از سه روز تبدیل شده است به یک زن ضعیف که دارد از من التماس می‌کند. زمانی که گوشی را گذاشتم و راننده‌ی آژانسی را که دنبال من آمده بود، دیدم که چگونه از پشت آینه مرا زیر نظر گرفته، فهمیدم که دیگر زیر نظر هستم.
چشم‌های بسته
محمد ری‌شهری، وزیر اطلاعات زمان کشتار زندانیان، حاضر به گفت‌وگو با این پژوهشگر و مستندساز درباره‌ی رویدادهای تابستان سال ۱۳۶۷ نمی‌شود.
دکتر آقاجری استاد دانشگاه رویدادها را محکوم می‌کند، اما می‌گوید هنوز وارد تاریخ نشده است:
آقای دکتر آقاجری که من بخشی از کتاب را تحت عنوان «استاد تاریخ» به ایشان اختصاص داده‌ام، شکلی از حوادث سال ۱۳۶۷ را برای من بازگویی و بازخوانی کردند؛ با تمام جزییاتش. من از عکس‌العمل غرب صحبت کردم و در آن جلسه مطرح کردیم که چطور دقیقاً چندماه بعد از کشتار خاوران، آقای رولاندما، وزیر امور خارجه فرانسه برای اخذ چندین قرارداد به ایران آمدند و زمانی که در فرودگاه مهرآباد از ایشان سئوال شد: شما دوماه قبل حوادث میدان تیان‌‌آن‌من را در چین محکوم کردید؛ چرا در مورد حوادث تابستان سال ۱۳۶۷ ایران نظری نمی‌دهید؟ گفتند: ما در تهران هستیم، نه در پکن!
هشدار
ناشر فرانسوی کتاب فتوای خون، میشل لافون، دلیل انتشار آن را بازگویی حقیقت توصیف کرده است:
زمانی که با ناشرم آقای میشل لافون صحبت کردم، گفتم: یک‌سری حوادث بیست سال پیش در ایران اتفاق افتاده است. آیا شما فکر می‌کنید چنین کتابی، با تیراژ پانزده‌هزارتایی، خواننده داشته باشد؟ گفتند: در هرحال ما باید واقعیت را بگوییم. حالا نتیجه‌ی اقتصادی‌اش هرچه باشد، باشد. مهم این است که واقعیت گفته شود.
من امیدوارم این کتاب یک هشدار باشد … یعنی یک پیشگیری باشد، نه هشدار؛ آن‌هم برای افکارعمومی در خارج از ایران. چون متأسفانه کار من در ایران امکان ترجمه و انتشار ندارد. چندتا از دوستان روزنامه‌نگارم گفتند که این کتاب در لبنان خیلی مورد استقبال قرار گرفته است.
البته تصور می‌کنم که خواننده‌های آن فرانسوی‌زبان بوده‌اند. حتی از آفریقا ایمیلی دریافت کردم که نوشته بود: حوادث توصیف شده در این کتاب، حوادث رواندا را برای ما تداعی می‌کند و نسل‌کشی رواندا را به‌یاد ما می‌آورد. به‌هرحال، امیدوارم به فارسی هم ترجمه شود.
بیداری
مهرنوش سلوکی باور دارد که حوادث امروز ایران، به‌ویژه رویدادهای پس از دهمین انتخابات ریاست جمهوری، نشان می‌دهد زاویه دیدی که منجر به کشتار تابستان ۱۳۶۷ شد، هنوز تغییری نکرده است و دور خشونت در ایران هنوز ادامه دارد:
بازهم سئوال خود را تکرار می‌کنم: واقعاً چه کسی مسئول این حوادث است؟ ما اینجا چه باید بکنیم؟ ما همه‌ انسانیم و چطور می‌توانیم در برابر این حوادث خونباری که اتفاق افتاده، سکوت کنیم؟ آن‌هم حوادثی که تکرار می‌شوند.
حوادث امروز ایران، به نوعی تکرار همان حوادث سال ۱۳۶۷ است. ماجرا تمام نشده است. دور خشونت در جامعه‌ی ایران تمام نشده است و ادامه دارد. ما اینجا چه باید کنیم؟ آیا فقط باید تماشاچی باشیم؟ هر وقت این سئوال را از من می‌پرسند، جواب من فقط این است: بیدار شوید! خواهش می‌کنم بیدار شوید!
بچه‌های خاوران (عنوان نخست کتاب من بچه‌های خاوران بود)، برای آزادی و فقط برای این که بتوانند عقایدشان را ابراز کنند، جان خود را از دست دادند. همین. بیان عقیده، جزئی‌ترین حق یک انسان است. اگر کسی از من سئوال کند: نماز می‌خوانی؟ من حق دارم که بتوانم بگویم نه، نمی‌خوانم.
آیا به بهشت و جهنم اعتقاد داری؟ من من حق دارم که بتوانم بگویم: این مسئله‌ی شخصی من است.
فکرش را بکنید که خشونت می‌تواند تا چه اندازه شدید باشد که فقط به‌خاطر یک جواب نه، باید حق زندگی از من گرفته شود. من نمی‌توانم با این مسئله کنار بیایم. واقعاً نمی‌توانم. این اتفاق در جامعه‌ی من و ما افتاده، پس چرا آدم‌ها خوابند؟ خیلی‌ها هستند که الان در خارج از ایران در خوابند. ایرانی هستند، ولی در خوابند. واقعاً از این بابت متأسف هستم.
ایرج ادیب‌زاده
adibzadeh@radiozamaneh.com
فایل صوتى را از اینجا بشنوید


نوشته‌شده در سروده ها | 22 دیدگاه